جدید ترین

صدای عاطفه

برای دیدن یاران بهانه لازم نیست
بر آتش غم دل ها زبانه لازم نیست

اگر نشانه یی از یار مهربان خواهی
به کوی عشق سفر کن نشانه لازم نیست

دلی که صید شود در قفس نمی گنجد
همای پَر شده را آشیانه لازم نیست

اسیر دام محبت بهشت را چه کند
برای مرغ گرفتار دانه لازم نیست

بخوان سرود صداقت که در دیار خدا
ضمیر پاک بباید فسانه لازم نیست

سوار موج مناعت گریزد از ساحل
چرا که بحر سخا را کرانه لازم نیست

به اختفای عبادت دلی به دست آور
در این معادله اشک شبانه لازم نیست

تو ای رفیق موافق مپوش دلق ریا
لباس ریو به خلق زمانه لازم نیست

به یمن مرحمت یار دلنواز «فراز»
صدای عاطفه سر کن ترانه لازم نیست

۱۳۹۴/۰۵/۱۲


دل هرجایی

تا باز نویسم غم تنهایی خود را
گلواژه شدم شعر شکیبایی خود را

با شاهد و شمع و شب شعر و غزلی نو
شیرازه زدم دفتر شیدایی خود را

تا طرفه شعاری به ره عشق نویسم
دیوار شدم کوچه ی رسوایی خود را

از بس نفسم هم نفس غیر خدا شد
صد چهره کشیدم دل هرجایی خود را

وقتی که قلم مُحرِم مانا شدنم شد
مَحرم نشدم باور مانایی خود را

تقدیر چنین بود که بر صفحه ی گیتی
کم رنگ کِشم نقش شکوفایی خود را

یک قطره ز دریا شدن خویش ندیدم
وقتی نشکستم دل دریایی خود را

آن چنگیِ پیرم که اگر بخت برآید
چنگی بزنم چنگ نکیسایی خود را

تا گم نکنم راه قدم گاه حرم را
کوته نکنم دست تمنایی خود را

آن شب که فراز، آینه در آینه گم شد
در قاب گرفتم خط خوانایی خود را


 ضیافت هستی

به آسمان نگاهم چه بی بهانه نشستی
به سجده گاه پگاهم چه محرمانه نشستی

به انتظار وصالم به جام اشک زلالم
به چشم مانده به راهم چه شادمانه نشستی

به کوچ عمر تباهم به شب نشینی آهم
به قلب عاطفه خواهم چه عاشقانه نشستی

به حال و راز و نیازم به سوزِ نغمه ی سازم
به شعله شعله ی آهم چه غمگنانه نشستی

به ذره ذره صوابم به فوج فوج گناهم
به تخت بخت سیاهم چه منصفانه نشستی

به آیه آیه ی ذکرم به سوره سوره فکرم
به بزم گاه به گاهم چه زاهدانه نشستی

به دشت و ساحل و دریا به کوه و جنگل و صحرا
به کوچه کوچه ی راهم چه بی نشانه نشستی

به هر «فراز» و فرودم به تار و پود وجودم
به مُهر مِهر گیاهم چه جاودانه نشستی

تو ای ضیافت هستی که پرده دار الستی
به هستی پَرِکاهم چه بیکرانه نشستی


 زلال سعادت

چه زیبا بود در کنار تو بودن
غزل در غزل در هوایت سرودن

چه زیبا بود با شبیخون چشمت
سخن از زبان نگاهت شنودن

چه زیبا بود با کلید صداقت
در معبد گفتگو را گشودن

به وصف تو زیبا، غزل های شیوا
به صورت سرودن به معنا فزودن

زمعراج عرفان به محراب باور
سرِ پارسایی به پای تو سودن

چه زیبا بود هم صدا با شب آوا
تو را آیه آیه تلاوت نمودن

رسیدن به رود زلال سعادت
غبار از رخ آرزوها زدودن

به مصر ملاحت به معیار یوسف
دل صد هزاران زلیخا ربودن

فرازا، چه زیبا بود تا قیامت
به چشم خدا همچو آیینه بودن


 زیارت کده ی عشق

گر، از غم دلدار گله در گله دارم
در سینه دلی یکدله در یکدله دارم

آن صید صبورم که به معیار محبت
بر پای دلم سلسله در سلسله دارم

کوچنده ترین رهگذر کوچه ی کوچم
در کوچ زمان قافله در قافله دارم

زُوار زیارت کده ی عشق و جنونم
از فاصله ها فاصله در فاصله دارم

تا باز گشایم ز قفس راه نفس را
با نفس دنی غائله در غائله دارم

با غیر، اگر مسئله دارم عجبی نیست
با خویش، دو صد مسئله در مسئله دارم

گر قافیه در قافیه گفتم غزلی نو
با لوح و قلم هلهله در هلهله دارم

تا ره به حریم حرم یار گشایم
شب تا به سحر نافله در نافله دارم

در سبزترین ساحل دیدار «فرازا»
با جلوه گری حوصله در حوصله دارم


 قفس تنهایی

دلم افتاده به دام هوس تنهایی
تا شوم هم نفسِ هم نفسِ تنهایی

فارغ از قافله ی قال و مقال من و ما
عطر گل ساختم از خار و خس تنهایی

در سکوت سحر و ساحل زیبای خیال
بافتم از نخ رویا قفس تنهایی

تا گران گوهر اندیشه کند جلوه گری
تیر باران شدم از تیررس تنهایی

امشب ای هم نفسان حس عجیبی دارم
شده ام ملتَمِس ملتَمَس تنهایی

کاروانان همه از کوچه ی باران رفتند
من و این کوچ و کویر و جرس تنهایی

تا به سرسبزترین قله ی فردا برسم
می روم رقص کنان با فرس تنهایی

تا شدم محرم راز دل تنهای «فراز»
روی مژگان بنشاندم ارس تنهایی


 خرابات محبت

ای دلشدگان، ما نه هوادار هواییم
با یاد رفیقان ز غم خویش رهاییم

از دوست بریدن نه مرام و منش ماست
ما قافله در قافله همراه شماییم

مارا چو ز عطر نفس یار سرشتند
با خویش قرینیم و رها از من و ماییم

ما نقطه یی از نقطه ی پرگار وجودیم
رخشنده ترین جلوه ی انوار خداییم

ما چلّه نشینان خرابات محبت
سودا زده ی یار و ز اغیار جداییم

تا کوچه ی الا گذر باور دل هاست
از کوچ نشینان ره وادی لاییم

ای کعبه شعاران، حرم یار، دل ماست
پیوسته پی خانه ی بی روح چراییم

در دایره ی چرخ فراگَرد، فرازا
ما قبله نباشم ولی قبله نماییم


من از آیینه بیزام

مگر ای همسفر حال تباهم را نمی بینی
طلوع بی فروغ صبح گاهم را نمی بینی

در این کوچ و کویر و کوله باری از غم و حسرت
شب طولانی و روز سیاهم را نمی بینی

سکوت کوچه های سرد و تاریک زمستانم
عبور رنج بی پایانِ راهم را نمی بینی

کسی راه صوابم را در این سیاره سد کرده ست
ثوابم را نمی پرسی، گناهم را نمی بینی

به دور از مردمان کامیاب شهر شادی ها
میان هاله یی از غم، نگاهم را نمی بینی

ز دست تنگ دستی با غم و محنت هم آوایم
نگاه بی پناهِ بی پناهم را نمی بینی

برادرهای یوسف دیده بر دنیای او بستند
برادر، ماندن در قعرِ چاهم را نمی بینی

در این جام جهان بینی که تو رامشگرش هستی
شرار شعله های رقص آهم را نمی بینی

من از آیینه بیزارم حذر کن از نگاه من
تماشاخانه ی بخت سیاهم را نمی بینی

به پاس عزت نفس کرامت پیشه، می خندم
ولی تو گریه های گاه گاهم را نمی بینی

«فراز» از من چه می پرسی، از این دنیای ناهمگون
مسیر سرنوشت اشتباهم را نمی بینی