فریاد عطش

کتیبه ی سبز

دلم ز دوریت ای دلنواز می شکند
در این حصار غم جان گداز می شکند

تو ای تبلور عشق از دل شکسته مرو
که بی تو آینه ی اهل راز می شکند

مرو که عهد من و ساغر و دل ساقی
هزار بار شکسته است و باز می شکند

مگو شکسته بخوانم نماز در بر تو
مگر به کعبه ی دل ها نماز می شکند

نه من ز خویشتن خویش بی خودم امشب
ز شور نغمه ی عشق تو ساز می شکند

مگر تو نغمه داوود در گلو داری
که از نوای تو صوت حجاز می شکند

نگاه چرخ که بر عرش سر برافرازد
ز بس به پای تو آرد نیاز می شکند

توان و طاقت پرواز با تو بودن نیست
در آن فراز پر شاه‌باز می شکند

سکوت کوچه ی معراج با تبسم تو
به لحظه لحظه ی پرواز، باز می شکند

بدون باور سبز توعشق می میرد
بدون عشق تو روح نماز می شکند

تو ای کتیبه ی سبز هزاره ی هستی
ز اوج عزت تو اعتزاز می شکند

مگـر تو تکیـه به ایوان آفتـاب زدی
که با فرود نگاهت «فراز» می شکند


کوثر معرفت

فریاد شـکسـته در گـلو داشت
با رنج و غم زمانه خو داشت

چون کـوه صبور بود اما
در نای سکوت، های و هوی داشت

در سینه خروش بی صدایش
با چاه زبان گفتگو داشت

می دید غروب سایه ها را
در آینه یی که روبه‌رو داشت

بر وسعت قامت نمازش
از کوثر معرفت وضو داشت

در جاری آب زنـدگانی
لبریز تنی ز آبرو داشت

از عطر صداقت نگاهش
سرو و گل و غنچه رنگ و بو داشت

تا لحظه به لحظه گل کند عشق
یک عمر بهارِ آرزو داشت

ای کــاش کــه بـــاور مـن و تــو
جـایی بـه «فــراز» کـوی او داشت


عصمت جاوید

یا فاطمه ای شمسه ی دین مظهر دادار
ای قدر تو افزون ز همه ثابت و سیار

فخر دو جهان قائمه ی عـرش الهـی
شد صورت هستی ز وجود تو پدیدار

ای عصمت حق سرور نسوان دو عالم
ای دخت نبی کُفو علی حیدر کرار

در شأن و مقام تو پدید آمده کـوثر
بر عفت و تقوای تو عالم کند اقرار

ایمان تو بر کـشور دل ها شده حاکم
عرفان تو در عالم امکان شده معیـار

شد واژه ی توحید ز توحید تو معـنا
شد باغ رسالت ز نفس های تو پر بار

ارکان ولایت شده از عزم تو محکم
انوار امامت شده از مهر تو سرشـار

هـم ام‌ابیهایی و هـم دخـت پیمبـر
هم مام حسین و حسن و هم به علی یار

قرآن که در او جز سخن از خیر بشر نیست
الحق که به خیر البشری یار و مددکار

هستی تو گل سر سبد عـالم هستـی
هستی زده در محور تو خیمه به گلزار

ای کاش «فراز» از گل توحید تو بوید
شاید کـه زدایـد ز دل آینه زنگـار


مرکب شهادت

سردار روز واقعه کز پا نشسته بود
بر مرکب شهادت عظما نشسته بود

شعر زلال مکتب ایثار می سرود
در لحظه یی که در گذر «لا» نشسته بود

هیهات من الذله ز لب های باورش
چون خنجری به سینه ی اعدا نشسته بود

اندیشه اش که جوهره ی عدل و داد بود
بر آستان عرش معلا نشسته بود

در موج خیز حادثه در اوج اقتدار
معراج عشق را به تماشا نشسته بود

تا با نگاه سبز ولایت صلا زند
در سنگر عظیم مصلا نشسته بود

افتاده بود از تبر کین ز صدر زین
شاهی که با رسالت مولا نشسته بود

در قتلگه به حنجر پاک و منورش
فریاد شوم خنجر اعدا نشسته بود

بر رگ رگ بریده ی نازک تر از گلش
گل بوسه های زینب کبری نشسته بود

در مقطعی که فکرت بیداد باوران
در کوره راه لذت بیجا نشسته بود

خورشید بی غروب زمـان بـر «فـراز» نی
بـر منظـری بـه وسـعت دنیـا نشـسته بـود


شیعه تباران

از عطر یاد لاله عذاران کربلا
گل کرده نامِ نیک شعاران کربلا

پیچیده در فضای فراخوان واژه ها
فریاد سرخ آینه‌داران کربلا

در راستای نهضت آیین احمدی
استاده اند شیعه تباران کربلا

هابیلیان عرصه ی پیکار کفر و دین
پیوسته اند بر صف یاران کربلا

تیغ ظفر به پیکر شب باوران زدند
گاه سپیده نور مداران کربلا

شعر بلند صبر و صلابت سروده اند
مرحب کُشان و شیر شکاران کربلا

تا در طریق مکتب قرآن صلا زنند
صف بسته‌اند لحظه شماران کربلا

در بحر بیکران شهادت زدند دل
دریا دلان و موج سواران کربلا

در قُرب دوست مست می معرفت شدند
از جام نور باده گساران کربلا

جوشد زلال جاری کوثر هنوز هم
از جای پای پایه گذارن کربلا

با گوهر ولا پر و بالی بزن «فراز»
در آسمان عاطفه باران کربلا


بانوی آفتاب

زینب که در ضیافت غم ها نشسته بود
بس ناشکیب بود و شکیبا نشسته بود

بُعد نگاه آینه ی رنـج روزگـار
در کوچه های عاطفه تنها نشسته بود

بر قلّه ی نظاره ی سرهای روی نـی
بـا اقـتـدارِ سیـد بـطحا نشـستـه بود

تـا قـاصـد قیـام شـه کـربلا شـود
بر مـسند رسـالت زهـرا نشستـه بود

سنگ صبور قافله ی دل شکستـه گان
بـر عـرش استـوار تسـلا نشسته بود

با کـوچ آفتـاب و غروب ستـاره ها
در غربتی به وسعت دنیا نشسته بود

تا بگذرد ز کوچه ی دلگیر سایه ها
بـانوی آفـتـاب مـهـیـا نشـستـه بـود

بـر محـمـل اسـارت بیـداد بـاوران
در راه عدل و داد به فتوا نشسته بود

بر لوح سبز سینه ی آزادگی «فـــراز»
نقـش پیـام زینب کـبـرا نشـستـه بود


جشن حماسه

اندیشه ات به وسعت دنیاست ای شهید
روح تو پاکی دل دریاست ای شهید

آزادگی به خاک رهت بوسه می زند
شعر بلند خون تو گویاست ای شهید

نقش آفرین چو نقش وجود تو زد رقم
از این پدیده خون تو را خواست ای شهید

هر قطره ای ز خون تو ای جلوه ی خدا
فجر آفرین کشور دل هاست ای شهید

در جای جای خاک وطن در بهار خون
جشن حماسه های تو برپاست ای شهید

ماند هماره مکتب توحید پایدار
تا خیمه ی قیام تو برپاست ای شهید

این درس افتخار که آزادگی گرفت
در پاک بازی تو هویداست ای شهید

در شهر عشق و عاطفه عاشق ترین تویی
این عشق بازی تو چه زیباست ای شهید

تا بر «فراز» عرش شهادت بری علم
بر دار عشق نقش تو پیداست ای شهید