فریاد سکوت

تنهایی شاعر

یک شب کنار پنجره تنها نشسته بود
باغ ستاره را به تماشا نشسته بود

تا نشکند سکوت دل ­انگیز خاطرش
در خلوتی به وسعت دنیا نشسته بود

شعری به رنگ آبی مهتاب می­ سرود
بر بال شاعرانه ­ی رؤیا نشـستـه بود

یادش به­ خیر آن شب زیبا که تا سحر
بر کشتی صداقت دل­ ها نشستـه بود

تصویر آب را چه نجیبانه می­ کشید
دریا دلی که بر لب دریا نشسته بود

با کوله بار حسرت دیروز لحظه ­ها
در انتظار دیدن فردا نشسته بود

از واژه ­های سبز غزل­ های آرزو
لبریز بود و غرق تمنا نشـستـه بـود

شعر شباب زمزمه می ­کرد زیر لب
با خاطرات خویش به نجوا نشسته بود

وقتی به قاب پنجره نزدیک­تر شدم
دیدم «فـــراز» بود که تنها نشـستـه بود


 لحظه­ ی سبز

امشب از عطر غزل لبریز لبریزم، بیا
ساحل بارانی شعر طرب خیزم، بیا

تا بنوشم از زلال جاری چشمان تو
از خمار باده­ی دیدار لبریزم، بیا

در بهارستان چشم مست تو گل می­ کنم
بی بهارت وام­دار رنگ پاییزم، بیا

تشنه ­کام لحظه ­ی سبز حضورت گشته ­ام
از شراب وصل تو هرگز نپرهیزم، بیا

تا شوم همسایه با خلوت نشینان غمت
تا سحر هم نغمه با مرغ شب­ آویزم، بیا

گفته بودی در طلوع فجرِ شادی می­ رسم
چون غروب جمعه ­ها سرد و غم انگیزم، بیا

ای تمام آرزوهای محبت باوران
زخمی تیغ خطاکاران خون­ریزم، بیا

تا سرود مهرورزی را بخوانم با «فـــراز»
ز آسمان دیده در پایت گهرریزم، بیا


 صبح دریا

غزل­ های چشمت چه زیبا شد امشب
نگاهت چه گرم و چه گیرا شد امشب

سکوت دل­ انگیز مهر آفرینت
به آرامی صبح دریا شد امشب

به بازار پر رونق شور عشقت
خریدار بسیار پیدا شد امشب

در این باورستان مهر و محبت
غزل ­های عشق تو معنا شد امشب

خیال تو گل کرده در باور دل
که اندیشه محراب رؤیا شد امشب

گل لحظه­ های شب انتظارت
به باغ نگاهم شکوفا شد امشب

اگر نا شکیبا غزل می ­سرایم
به یاد تو قلبم شکیبا شد امشب

تو از رخ گرفتی نقاب ای پری رو
که آیینه غرق تماشا شد امشب

تو ساز غم عشق را ساز کردی
«فـــراز» و فرودش چه زیبا شد امشب


 نگاه مادر

تا تبسم می کنی من شهد و شکر می نویسم
تا که لب وا می کنی قند مکرر می نویسم

تا نگاهم می کنی خورشید رخشان می سرایم
تا نگاهت می کنم ماه منور می نویسم

تا بدانی در دیار عشق تو عاشق ترینم
با تو بودن را از اول تا به آخر می نویسم

در بهار مهربانی با خط سبز جوانی
نام دل را در کنار نام دلبر می نویسم

تا بدانی دوستت دارم به هرجایی که هستی
از برایت نامه بر بال کبوتر می نویسم

با زلال باور دنیای سر سبز خیالت
آیه های عشق بر دیوان و دفتر می نویسم

تا بماند یادگاری از برایم تا همیشه
نام نیکت را نه با جوهر که با زر می نویسم

با عبور از کوچه باغ خاطرات کودکی ها
یادگاری بر درختان صنوبر می نویسم

تا «فـــراز» آرام گیرد این دل زیبا پرستم
روی قلب مهربانی نام مادر می نویسم


باغ تماشا

بیا که ساحل و دریا هنوز بارانی­ست
هوای جنگل و صحرا هنوز بارانی­ست

صدای سبز قناری ز شاخسار غزل
به شوق رویش گل ­ها هنوز بارانی­ست

برای من که غزل خوان آرزوهایم
شب سرودن فردا هنوز بارانی­ست

از آن شبی که نگاه تو آفتابی شد
دلم به باغ تماشا هنوز بارانی­ست

به قاب خاطره­ ام عکس دلربایی تو
به رنگ ساده­ ی رؤیا هنوز بارانی­ست

هوای راز و نیازم به کوچه ­های سحر
به وسعت شب یلدا هنوز بارانی­ست

به یمن آن­که بیایی در این غریبستان
نگاه منتظر ما هنوز بارانی­ست

بیا «فـــراز» که در آستان حضرت دوست
نگاه دست تمنا هنوز بارانی­ست


قصه ی جنگل نشین پیر

آن شب که نور ماه به رنگ سپیده بود
در لا به لای برگ درختان دویده بود

دست لطیف ابر به گلبرگ لاله ها
تصویری از سخاوت باران کشیده بود

باد بهار با غزل جویبارها
بر کوه و دشت و دامن صحرا وزیده بود

آن شب که ژاله چون درّ غلتان ز برگ ها
بر گونه ی معطر گل ها چکیده بود

جنگل نشین پیر به آرامش خیال
در کلبه ی محقر خود آرمیده بود

در انتظار حادثه ای بود بیشه زار
انگار عمر سبزه به پایان رسیده بود

عفریت پیر مکر به صدها هزار رنگ
در جای جای کوچه ی جنگل خزیده بود

آن شب ز بیم داس و دم تیشه و تبر
رنگ از رخ شقایق و زنبق پریده بود

افتاده بود از تب بی رحمی تبر
سروی که سر به سوی ثریا کشیده بود

فریاد خشم شوم تبر دار را سحر
از ریشه های سرو و صنوبر شنیده بود

تا بیشه را ز عطر سخاوت تهی کند
از ریشه نخل های جوان را بریده بود

هرگز زمانه خشم تبردار را چنین
در ساحت مقدس جنگل ندیده بود

با هر صدای پای مهیب عبور او
قلب زمین به سینه ی هستی تپیده بود

بر وسعت بهانه به دنیای فتنه ها
دست ستم چه حادثه ها آفریده بود

زالوی سالخورده که از رگ رگ زمان
خون رقیق عاطفه ها را مکیده بود

می رفت تا عقیم کند بیشه زار را
زین راه کج که از سر غفلت گزیده بود

آری «فـــراز» قصه ی جنگل نشین پیر
چون سرنوشت مردم محنت کشیده بود


 شعر رهایی

 آیینه ام ز شهر چراغانی ام مبر
در کوره راه وادی ظلمانی ام مبر

سامانه ی صیانت صبر است باورم
سوی دیار بی سر و سامانی ام مبر

رنگین کمان بارش صبح بهاری ام
در کوچه های سرد زمستانی ام مبر

فریاد موج می شکند در نگاه من
دریا دلم ز ساحل طوفانی ام مبر

سیمرغ سیر، قلّه ی قاف قناعتم
بر خوان خون گرفته به مهمانی ام مبر

من از تبار کاوه و فرزند آرشم
از سرزمین پاک نیاکانی ام مبر

خون حماسه در رگ من موج می زند
جز در لوای عزت ایرانی ام مبر

من شاعر سرایش شعر رهایی ام
در بند سلطه ها به غزل خوانی ام مبر

ایران سرای دولت اندیشه ی من است
در شهر سایه ها به فراخوانی ام مبر

نوآور شکوه شکوفایی ام هنوز
ایرانی ام به جانب ویرانی ام مبر

آیینه دار نهضت آزاد مردی ام
بیرون ز خط سبز مسلمانی ام مبر

گفتی «فـــراز» باش که قربانیت شوم
قربانی ام مباش به قربانی ام مبر


همیشه بهار

بیا تا هزاری شود فکرمان
غزل خوان یاری شود فکرمان

قفس را به هرم نفس بشکنیم
ز عزلت فراری شود فکرمان

برانیم بیداد پاییز را
همیشه بهاری شود فکرمان

شب تیرگی را به روز آوریم
خور استواری شود فکرمان

بر این سیل بنیان کن سلطه ها
پل پایداری شود فکرمان

خطرهای تبعیض را حس کنیم
عدالت مداری شود فکرمان

در این باورستان حس عمل
مبادا شعاری شود فکرمان

به رود زلال خدا محوری
شب و روز جاری شود فکرمان

بیا تا دوباره بهشتی شویم
خداوندگاری شود فکرمان

به کوچ زمان سرفرازی کنیم
اگر سربداری شود فکرمان